پدرم: میگن کلاغ ها خبرچین هستن، پس چرا خبر دلتنگی منو به تو نمیدن؟







نیـــــم ساعـــت پیش،
خدا را دیـــدم قــــوز کـــرده با پالتـــوی مشکی بلنـــدش
ســرفه کنــان در حیــاط، از کنار دو ســرو سیــاه گذشــت!
و رو به ایوانی که من ایســـتاده بــودم آمـــد،
آواز که خوانـــد تازه فهـــمیدم، ..
پـــدرم را با او اشتــبــاهی گـــرفته ام!









نظرات شما عزیزان: